اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام حسین (ع)-بخش نهم

اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام حسین (ع)-بخش نهم

۱۴۰۴-۰۴-۲۲

32 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی (ره) مجموعه اشعار زیبایی را در مورد رویداد کربلا و شهادت سید و سالار شهیدان امام حسین (علیه السلام) سروده اند که تاکنون، بخش اول، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم ، بخش پنجم ، بخش ششم ، بخش هفتم و بخش هشتم آن را منتشر کردیم. اینک بخش نهم این مجموعه به عموم شیعیان و دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) تقدیم می گردد:

اشک روان

ای ولـــی کــــبریـا بـهـر خـدا یابن الحســـن

از درون پرده غیبت در آ یـــــابن الحســـــن

ما عزا داریم اندر ماتم جـدت حسین

از تفقد کن نگاهی سوی ما یابن الحسن

خود تو گفتی صبح و شب در گریه هستی بهر او

یاد آری چون ز دشت کربلا یابن الحسن

از کدامین زآن مصائب یاد آور می شوی

کوکند اشکت روان صبح ومسا یا بن الحسن

گریه آیا میکنی کز میهمانی چون حسین

آنچنان برخورد شد در کربلا یابن الحسن

جای استقبال لشکرها برای کشتنش

آمدند از کوفه بی شرم و حـیـا یـا بن الحسن

یا از آن در گریه هستی چون بر او بستند آب

تا ننوشد آب سبط مصطفى یابن الحسن

تا بدان حدی که آه تشنگی بالا گرفت

ناله اطفال او شد بر سما یابن الحسن

یا بر آن در گریه ای چون روز عاشورا که شد

داد یاران را ز کف او بی ریا یا بن الحسن

یا بر آن در گریه ای چون جد مظلومت حسین

ماند با مشتی زنان بی نوا یابن الحسن

لاجرم رو کرد تنها جانب میدان کین

حمله ور گشتند بر او اشقیا یابن الحسن

آه از آن ساعت که او افتاد از زین بر زمین

ذوالجناح آمد به سوی خیمه ها یا بن الحسن

آه از آن ساعت که کردی سرور از تو یاد

ناله سر میداد اسب با وفا یابن الحسن

چون صدای اسب بی صاحب رسید اندر حرم

شور و غوغایی در آن جا شد بپا یابن الحسن

اسب بی راکب چو دیدند آن زنان و کودکان

خود تو میدانی که عالم شد عزا یا بن الحسن

پس سوی میدان شدند و شمر را دیدند کو

سرکند از پیکر آن شــه جــدا یــا بن الحسن

جان فدایت از (علی صافی) کهنه غلام

 کن قبول این شعرها را از وفا یابن الحسن[۱]

روز وصال

در ره دین داد سر و جان حسین

کاخ ستم کند ز بنیان حسین

کشور دین کان سر و سامان نداشت

داد مر آنرا سر و سامان حسین

مشت دغل باز و منافق نمود

بازبـــــــــر مــــــردم دوران حســــــیـن

بر سر عهدی که نمود ایستاد

برد همانگونه به پایان حسین

هر چه که بودش ز صغیر و کبیر

کرد نثار ره جانان حسین

داد به عزّت سرخویش و نبرد

دست اطاعت بر دونان حسین

روز وصال آمد و آورده بود

پیش کشی، بس در غلطان حسین

پیر و جوان برد و هم آن شیر خوار

برد سوی لشکر عدوان حسین

آه از آن دم که غریب و وحید

ماند در آن دشت و بیابان حسین

اهــل حـــــرم کــــرد وداع و جــــدا

گشت از آن جمع پریشان حسین

جانب میدان شد و همچون علی

گشت از آن لشگر شیطان حسین

از اثر نیزه و تیر و سنان

دید جراحات فراوان حسین

با غم و اندوه و تن غرق خون

خستگی و آن لب عطشان حسین

خواست که تا نیرویش آید به دست

رفت به یک گوشه میدان حسین

سنگ عدو جبهه او را شکست

خواست که خون دفع کند زان حسین

تیر جفا کرد ز زین سرنگون

پادشه عالم امکان حسین

روی زمین بود به راز و نیاز

گرم دعا بـــود و ثناخوان حسین

شمر سرش با لب عطشان برید

گشت در آن معرکه قربان حسین

هست (علی) را شب و روز این امید

 لطف کند بر وی و احسان حسین

سردار حسین

    شد شهید آه علمدار حسین        گشت پرپر گل بی خار حسین

در حرم آب روان شد نایاب          تشنگی برد دگر از همه تاب

رفت عباس به احوال خراب         شاد سازد دل افکار حسین

شد شهید آه علمدار حســـین

       ***

رفت و با آن هه خصم غدار          روبهان را بزد آن شیر کنار

کرد پس راه شریعه هموار       آب برداشت سپهدار حسین

شد شهید آه علمدار حسین

       ***

                  خواست تا خود بخورد آب روان                  یادش آمد که شه تشنه لبان

                      هم خودش تشنه چواطفال و کسان           تشنه لب باز شد آن یار حسین

شد شهید آه علمدار حســـین

       ***

           مشگ بر دوش و روان سوی خیام           تاکه سیراب کند آل کرام

                 ناگه از هر طرف آن قوم لئام                  حمله کردند به سردار حسین

شد شهید آه علمدار حسین

      ***

                 چه گذشته است به عباس دلیر             جسم صد پاره ز تیر و شمشیر

               دستها گشت جدا و چــون شـیـر             راه می یافت به دربار حسین

شد شهید آه علمدار حسین

      ***

               دست شد قطع نبود او را غم                 سعی دارد برد آبی به حرم

                    آب را ریخت به تیری ز ستم                  به زمین دشمن خونخوار حسین

شد شهید آه علمدار حسین

     ***

                 آب چون ریخت چه گویم چون شد         چون نبرد آب دلش محزون شد

               پاره پاره تن و غرق خون شد                  گشت نومید هــوادار حسین

شد شهید آه علمدار حسین

   ***

ناگهان ظالمی از راه رسید          سر او را ز عمودی بدرید

              از سرزین به زمین در غلطید                 آنکه بد یار و مددکار حسین

 شد شهید آه علمدار حسین

  ***

           ناله سرداد برادر که بیا                  بین ابو الفضل فتاده است ز پا

           ناله او چو حسین کرد اصغا                 زین ندا رفت دل زار حسین

شد شهید آه علمدار حسین

 ***

               پشت بشکسته بیامد به برش          غرقه خون دید ز پا تا به سرش

          گشت از ماتم او خون جگرش           ماتم از حالت افکار حسین

شد شهید آه علمدار حسین

 ***

         دو برادر چو رسیدند به هم              چه کشیدند ز اندوه و الم

                             ای (علی) بس کن و با غصه و غم            گو که شد کشته مهین یار حسین

 شد شهید آه علمدار حسین[۲]

پرچم عزا

دوباره گشت بپا پرچم عزای حسین

رسیده نوبت آه و نوا برای حسین

دوباره دیده هر مؤمنی بود گریان

برای ماتم و اندوه غـم فـزای حسین

دوباره کوچه و بازار ما سیه پوش است

پر از عزاست جهان بهر ماجرای حسین

دوباره جن و ملک همچو آدمی با شوق

کنند عرض ارادت به خاک پای حسین

دوباره خاتم پیغمبران به باغ بهشت

به غم بود چو کند یاد ابتلای حسین

علی چو فاطمه از دیده اشک می بارد

چو یاد میکند از شرح کربلای حسین

بیاکه ما و تو با اشک و ناله رو آریم

به جمع مردم دام دلداده در هوای حسین

بیا و بهره بر از فرصتی که هم اکنون

رسیده است از الطاف کبریای حسین

بیا و یاد کن از انقلاب او که هنوز

ندیده و نرسیده کسی به پای حسین

از آن قیام که با امر حق نمود بپا

که ما سوی نشود جمله خون بهای حسین

گذشت از خود و یارانش از صغیر و کبیر

همه به حیرت از آن صبر و آن رضای حسین

سرش جدا شد و افتاد پیکرش بر خاک

ببین معامله پاک و بی ریای حسین

به هر جفا و ستم داده تن برای خدا

سزاست آنچه عطایش کند خدای حسین

(علی) صافی دلخسته از خدا دارد

امید عفو که گفته چنین رثای حسین[۳]

حیران

ای شهید راه جانان یا حسین

ای سحاب فیض یزدان یا حسین

ای که اندر کربلا بهر خدا

تشنه لب دادی سر و جان یا حسین

این تو بودی کز قیام خویشتن

زنده کردی نام قرآن یا حسین

ریشه کن کردی تو با جانبازیت

پایه های کفر و طغیان یا حسین

مرد این میدان تو بودی کاین چنین

خصم را بردی ز میدان یا حسین

عشق از درک جلالت گشته مات

عقل در کار تو حیران یا حسین

داشتی روزی که دیگر کس نداشت

در تمام ملک امکان یا حسین

آن مصیبت ها که دیدی کس ندید

در تمام دور دوران یا حسین

یک طرف آن داغهای جان گداز

مرگ یاران و جوانان یا حسین

یک طرف فکر زنان و کودکان

مبتلا در چنگ عدوان یا حسین

یک طرف در گرد تو اهل حرم

اشک ریزان همچو باران یا حسین

یک طرف آن کودکان خردسال

هر طرف افتاده عطشان یاحسین

با همه اینها نلغزیدی ز جا

به به از این عشق و ایمان یا حسین

دفتر تسلیم و تفویض و رضا

یافت با نام تو عنوان یا حسین

آه از آن ساعت که بردی اصغرت

روبروی حزب شیطان یا حسین

آب از آن قوم دون کردی طلب

از برای طفل عطشان یا حسین

جای آبش حرمله زد تیر کین

روز عمرش یافت پایان یا حسین

عاشق صادق توئی کز بهر دوست

مال و جان دادی تو آسان یا حسین

عاقبت لب تشنه گشتی سر جدا

ماند جسمت در بیابان یا حسین

پیکرت را کرد خصم بدمنش

نرم از سـم ســــتوران یا حسین

در عزای تو (علی) این شعرها

گفته با حالی پریشان یا حسین

پای تا سر او نیاز و حاجت است

 دردهایش کن تو درمان یا حسین[۴]

قریان آن وفایت

ای کشته راه خدا حسین جان

ای سر شده از تن جدا حسین جان

قربان آن وفایت            جانها همه فدایت

در کربلا دادی به راه یزدان

قربان آن وفایت           جانها همه فدایت

هم جان خود هم جان جمله یاران

قربان آن وفایت           جانها همه فدایت

در راه حق بگذشتی از برادر

هم اکبرت را دادی و هم اصغر

قربان آن وفایت           جانها همه فدایت

لب تشنه رو کردی به سوی میدان

جسم شریفت گشت تیر باران

قربان آن وفایت           جانها همه فدایت

بیشانیت از سنگ کین شکستند

قلب پیمبر را ز غصه خستند

قربان آن وفایت           جانها همه فدایت

راضی شدی بر نی رود سر تو

افتد به روی خاک پیکر تو

قربان آن وفایت          جانها همه فدایت

کردی زدین جــد خود حمایت

به زین مقام صبر و استقامت

قربان آن وفایت           جانها همه فدایت

اهل و عیالت اندر آن بیابان

دیدند رنج و محبت فراوان

قربان آن وفایت           جانها همه فدایت

قربان تو ای زاده پیمبر

ای غرق در خون نور چشم حیدر

قربان آن وفایت           جانها همه فدایت

دارد (علی) از تو امید احسان

با اذن حق دردش نما تو درمان

قربان آن وفایت           جانها همه فدایت

بی تاب

شاه شهیدان، با حال نالان

آورد اصغر را ســـــــوی میدان

چون تشنگی سخت، بی تاب کردش

آورد او را در نزد لشکر

تیر سه شعبه سیراب کردش

***

آورد او را در نزد لشکر

دیدند او را قوم ستمگر

لب تشنه طفل و خشکیده حنجر

نی آب خورده نی شیر مادر

***

اتمام حجت با کوفیان کرد

از حال طفلش شرحی بیان کرد

آبی طلب از آن ناکسان کرد

رحمی نه کس بر آن ناتوان کرد

***

در گفتگو بود سبط پیمبر

کز تیر بیداد حلقوم اصغر

از گوش تا گوش ببرید یکسر

گلگون ز خونش گردید پیکر

***

اینگونه اصغر شاداب گردید

از دست جدش سیراب گردید

راهی به پیش احباب گردید

از غصه بابش بی تاب گردید

***

یا رب به حق این طفل ناکام

کاین سان ستم دید زان قوم بدنام

بنما (علی) را مشمول انعام

هم خیر حال و هم حسن انجام[۵]

حلقوم اطهر

      چوشه تنها شد اندر آن بیابان    مهیا شد که رو آرد به میدان

نماید تا وداع اهل حرم را    بزرگی را نشان داد و کرم را

زنان و دخترانش را ندا کرد    بیان آن گاه شرح ماجرا کرد

         بگفتا یاورانم کشته گشتند    به خون خویشتن آغشته گشتند

         ز مردان نیست باقی غیر بیمار    همه رفتند و من ماندم گرفتار

            از این رو کرده ام من عزم میدان    نمایم جان به راه دوست قربان

           کلامش چون دل افکاران شنیدند    ز دل آه فغان هر یک کشیدند

         که آوردند ناگه شیر خوارش    گرفت او را چو جانش در کنارش

             چو حال شیر خوارش را نظر کرد    غمش اندر دل و جانش اثر کرد

     پی اتمام حجت شد به میدان    در آغوشش رضیع زار نالان

غلط گفتم از فرط تشنه بودن    نبود او را توان ناله کردن

                   به مردم گفت اینک شیر خوار است    که از سوز عطش او بیقرار است

    خدا را یاد آرید وز احسان    رسانید آب بر این طفل عطشان

بجای آب مردودی ستمگر    بزد تیری به آن حلقوم اطهر

        گلویش را برید آن تیر بدخواه    شهید کین شد اندر دامن شاه

(علی) بس کن در این ماتم سخن را

که آتش زد غم او جان و تن را[۶]

خسرو بطحا

یا قیامش زاده زهرا حسین

کرد دین جـــد خـــود احیا حسین

جان خود را داد اندر کربلا

در ره اسلام بی پروا حسین

او به ذلت تن نداد و کسب کرد

عزت دنیا و هم عقبی حسین

آن چنان فانی شد اندر حق که خود

محو در او گشت سر تا پا حسین

آن چنان تسلیم شد کاندر رهش

هر چه بد آورد و کرد اهدا حسین

هرچه می آید بر او رنج و بلا

دم نمی زد از مصیبت ها حسین

اندر آن میدان فدای او نمود

یاوران از پیر و از برنا حسین

هم گذشت از اکبر و هم اصغرش

هم ز عباسش در آن صحرا حسین

با تمام این مصیبت ها که دید

بی تزلزل ماند پا بر جا حسین

آه از آن دم کـــــه مـــــیـان دشمنان

ماند اندر کربلا تنها حسین

نی علمدار و نه یار و یاوری

کرد رو اندر صف هیجا حسین

هر چه کرد آن قوم دون را موعظت

پاسخی نشنید، از آنها حسین

تیر و تیغ و نیزه بس بر او زدند

غرق خون گردید سر تا پا حسین

عاقبت کشتند او را بی گناه

تشنه لب آن خسرو بطحا حسین

دارد امـــــــد شفاعت را «علی»

تا نماید نزد حق فردا حسین

نشان اکبر

       حسین جان من فدای اصغر تو    که شد پاره گلویش در بر تو

     چو دیدی کز عزیزان تو باقی    نمانده کس دگر در محضر تو

همه اصحاب افتادند در خاک    فدا گشتند یارو یاور تو

         علمدار رشیدت رفته از دست    نه عونی مانده و نی جعفر تو

        فتاده اکبرت با جسم صد چاک    چو قاسم سرو نیکو منظر تو

دگر چیزی نمانده از برایت    شود تقدیم راه داور تو

     بجز یک شیر خواره اصغر تو    که تنها بود او بار و بر تو

                از او هم در ره جانان گذشتی    که تنها مانده بود این گوهر تو

       به ظاهر گرچه کوچک بود اما    بمعنی بد نشان اکبر تو

           پی اتمام حجت بردی او را    به دنبالت پریشان خواهـر تـو

               به او رحمی ستم کاران نکردند    زدند آتش به جان و پیکر تو

          گلویش را ز تیر کین دریدند    که شد بی تاب قلب انور تو

                        از این ظلمی که آن ظالم روا داشت    به جنت نوحه گر شد مادر تو

 (علی صافی) از تو خواستار است

عطا از لطف ذره پرور تو[۷]

دارالشفا

ای شاه کربلا سر و جانم فدای تو

قربان استقامت و صبر و ابای تو

دادی هر آنچه داشتی اندر رضای دوست

به به از این معامله بی ریای تو

دانسته سر به راه خدا دادی ای حسین

خون خدا توئی و خدا خون بهای تو

آماده شهادت از اوّل شدی که شد

عالم به حیرت از تو و عهد و وفای تو

مردانه چون به راه شهادت زدی قدم

رفتی چنانکه هیچ نلغزید پای تو

شایسته است زنده نگهداشت نام تو

هم دیگران به شوق کنند اقتدای تو

هم یاد آن شهامت و مردانگی کنیم

هم یاد آن مصائب و آن ابتلای تو

تنها نه ما عزای تو برپا نموده ایم

آدم بپا نموده از اوّل عزای تــــو

تنها نه خاکیان به سر و سینه می زنند

در ماتمند عالم بالا برای تو

هر جا حمیت و شرفی هست مانده است

از غیرت و حمیت بی منتهای تو

دادند جان به راه تو یاران واقربا

نازم به یاوران تو و اقربای تو

آه از دمی که روی نمودی به کارزار

افتاد شور و ولوله در خیمه های تو

بانگ وداع از تو چو پیچید در حرم

اهل حرم به آه و فغان هم صدای تو

آه از دمی که غرقه به خون گشت پیکرت

در خاک و خون طبان شده قدرسای تو

ای گوشوار عرش خدائی که دست ظلم

جاداده از ستم به روی خاک جای تو

سرگرم راز با حق و میگفتی ای خدا

راضی شدم بهر چه که باشد رضای تو

لب تشنه داغدیده فتادی به قتلگاه

شمر آمد و برید سرت از قفای تو

بهر نجات از غم و رنج و بلا (علی)

آورده است روی به دار الشفای تو

عهد و پیمان

ای که شد دین زنده با خون تو و یاران تو

جان به قربان تو و آن قوت ایمان تو

ای حسین جان غیر تو نادیده چشم روزگار

آنچه را دید است اندر عرصه میدان تو

چونکه بد پیوند عشقت با خداوند استوار

در رضایش صرف کردی آنچه بود امکان تو

کور گفتی باشد آن کس کو نمی بیند تو را

به به از آن بینش و آن پایه عرفان تو

چون غیاب حق بر تو بود مانند حضور

حاجبی دیگر نبد بین تو و جانان تو

عهد بستی با خدا و هر چه گفت او کرده ای

زنده بادا بر تو و عهد تو و پیمان تو

آمدی در کربلا و روز عاشورا رسید

پیش عزمت هر چه مشکل بود بود آسان تو

یک به یک انجام دادی تو چه کوچک چه بزرگ

من چه گویم از تو و آلام بی پایان تو

آن ستم کار آن نمودند آنچه بد ظلم و ستم

آرزوشان بود تا از جا کند بنیان تو

زین سبب رحمی نمی کردند برخرد و درشت

جمله از پیر و جوان گشتند چون قربان تو

ای (علی) بر درگهش رو کن به اخلاص و بدان

جز به او سامان نگیرد وضع بی سامان تو[۸]

پی نوشت ها

[۱] . تاریخ: محرم ۱۴۱۵

[۲] . تاریخ: ۵ محرم ۱۴۱۶

[۳] . تاریخ: ۲۶ ذیحجه ۱۴۱۶

[۴] . تاریخ ۱۰ محرم ۱۴۰۵

[۵] . تاریخ: ۱۶ محرم ۱۴۱۰

[۶] . تاریخ اول محرم ۱۴۰۹

[۷] . تاریخ ۸ محرم ۱۴۱۶

[۸] . تاریخ: ۶ محرم ۱۴۱۱

منبع

صافی گلپایگانی، علی؛ راز دل؛ ص ۶۳۲-۶۵۱ قم؛ انتشارات ابتکار دانش؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۵ ش

بدون دیدگاه