رابطه اسلام، تصوف و عرفان

رابطه اسلام، تصوف و عرفان  

1400-05-03

345 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

 

واژه ‌صوفي عربي است و به معناي پيرو طريقه تصوف و پشمينه پوش است.[1] درويش واژه‌اي فارسي و به معناي گدا و تهي‌دست است، هم چنين به معناي خواهنده از درها، گدايي كه با آوازي خوش گاه پرسه زدن، شعر خواند. درويش در اصل درويز بوده به معناي آويزندة از در؛ چون گدا به وقت سؤال از درها مي‌آويزد يعني درها را مي‌گيرد. [2] 

اما اصطلاحاً به جهت اين كه در جامعة مسلمين، پيشاهنگان تصوف و زاهدان نخستين فقر و ناداري را لازمة زهد و پرهيز از دنياپرستي مي‌‌دانسته‌اند، درويش به معني سالك و صوفي به كار رفته است و در زبان فارسي واژة درويش به جاي صوفي به كار مي‌رود.

گفتني است در اذهان عامه مردم ايران نام درويش، تداعي قلندراني دوره گرد است كه كشكول به دست و تبرزين بر دوش در كوچه و بازار اشعاري را در منقبت علي ـ عليه السّلام ـ و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مي‌خوانند و هر كس به دل خواه خود چيزي به آنها مي‌بخشيد.[3] به هر حال از نظر مصداق بين صوفيه و درويش تفاوتی وجود ندارد. تصوف دارای فرقه های متعدد و مختلف می باشد که برخی از آنها عبارت­اند از: گناباديه، ذهبيه، نعمت اللهيه، اويسيه، خاکساريه، مهدويه اشراقيه که منسوب به مذهب شيعه می باشند. و قادريه، چشتيه، نقشبنديه، سهرورديه و رفاعيه که به مذهب اهل سنت نسبت دارند.

  مكتب تصوف و فرقه‌هاي صوفيه كه امروز در ميان برخي از جوامع اسلامي رايج است برخاسته از دين اسلام نیست. زيرا نه در قرآن كريم و نه در متون روايي معتبر هيچ پايگاه و ريشه‌اي براي تصوف و فرقه‌هاي آن وجود ندارد لذا تصوف با آمدن اسلام در ميان مسلمين نيامده است. از ديدگاه تاريخي نيز اين نتيجه بدست مي‌آيد كه تا زمان حكومت عباسي‌ها اثري از صوفيه و تصوف و فرقه‌ها و اقطاب آن در ميان مسلمين به چشم نمي‌خورد و همة محققين بر اين مطلب اتفاق نظر دارند.

كيوان سميعي مي‌گويد در زمان پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كسي بنام متصوفه وجود نداشته و از زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ به بعد مردمي بنام متصوفه و صوفي پديد آمدند. و در قرن دوم قمري با عمل ظهور مي‌كند و در قرن سوم با علم كلام و فلسفه تلاقي نموده و چندي بعد با عمل و علم وارد خانقاه‌ها و محافل صوفيان مي‌شود تا در قرن هفتم به عرفان علمي مي‌رسد و محي الدين عربي اندلسي (م. 638ق) و صدر الدين قونوي پسر زن و شاگرد محي الدين را به وجود مي‌آورد.[4]

دكتر قاسم غني مي‌گويد: بعد از حكومت امويان در راستاي انشقاق مسلمين به فرقه‌هاي گوناگون دسته مخصوصي بنام صوفيه و متصوفه پيدا شدند و در حدود سال 200 ق اين نام‌ها شايع و معروف گشت. پس قدر مسلم اين است كه در دوره صحابه و تابعين اين فرقه وجود نداشته است بلكه از پديده‌هاي قرن دوم است.[5]

در نفحات الانس آمده است كه تا قرن دوم هجري از صوفي اسمي نبود و پس از ورود ملل مختلف، فرقه‌هاي گوناگون خصوصاً صوفيه در بين مسلمين پديدار شد و جاحظ اولين كسي است كه اين كلمه را در كتاب «البيان و التبيين» به كار برده و اولين كسي كه اين نام بر او اطلاق شد ابوهاشم كوفي است.[6] ابن الجوزي[7] ابن خلدون[8] سيد اسدالله خاوري[9] و ديگران نيز به اين مطلب اشاره نموده‌اند.

علامه طباطبائي درباره پيدايش تصوف چنين مي‌فرمايد: تصوف مقارن با انتشار بحث فلسفي در زمان عباسيان ظهور نمود.[10] و براي آن ريشه‌اي در عهد خلفاء در لباس زهد وجود داشته است. و سپس به شكل متصوفه در اوائل عهد بني عباس توسط ظهور مرداني از صوفيه مثل بايزيد، جنيد، شبلي و معروف كرخي و غير آنان پديدار شدند. اين قوم زماني كه ادعاي كرامات كردند و مطالبي را كه با ظواهر دين و حكم عقل متناقض بودند به زبان آوردند و ادعا مي‌كردند كه بر اين معاني صحيح فهم اهل ظاهر نمي‌رسد، بر فقها و عامه مسلمين گران تمام شد و آنان را انكار نمودند و از آنها تبرئه جسته و مورد تكفيرشان قرار دادند و با حبس، شلاق، كشتن، دار آويختن و تبعيد نمودن از آنان دوري جستن. صوفيه در قرن ششم و هفتم به اوج خودشان رسيده و پس از آن به سوي انحطاط گرائيده و مردم از آنان اعراض نمودند.[11]

از آنچه كه بيان گرديد و نيز با رجوع به ساير كتبي كه به اين امر پرداخته‌اند بدست مي‌آيد كه تصوف ربطي به اسلام ندارد چون اگر ملازم با دين اسلام مي‌بود، بايد توسط شخص پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و جانشينان معصومش تبيين مي‌گرديد همانطوري­كه خود اسلام و مفاهيم ديني و اوامر و نواهي تا جزئي ترين مسائل آن به وسيله  آن حضرات ـ عليهم السّلام ـ بيان شده‌اند امّا از تصوف و مباني آن حتي به صورت كلي هم نام نبرده‌اند مگر در بعضي از روايات كه در مقام نكوهش و مذمّت از  آن نام برده شده است.[12]

امّا به رغم اين واقعيت همة فرقه‌هاي صوفيه مسلك تصوف را به اسلام و پيشوايان دين نسبت مي‌دهند و هر كدام سلسله اقطاب‌شان را از راه‌هاي مختلف به ائمه معصومين ـ عليهم السّلام ـ و در نهايت به پيامبر معظم اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌رسانند و اصرار دارند كه اين پندارهاي آنان را مردم بپذيرند.

 مشخصات بارز صوفيه عبارت است از: داشتن خانقاه، فرقه­ی طريقت، سلسله اقطاب و رساندن آن از راه های مختلف به امامان يا پيامبر(ص)، و پايبندی به رقص و سماع و برپايي مجالس خانقاهی و مخالفت با مراجع تقليد و ظواهر قرآن، فرهنگ پير و مريدی و تسليم بودن صد در صد مرشد و قطب و…   

اما عارف از حيث لغت به معناي دانا و شناسنده است.[13] و در اصطلاح عارف به كسي گفته می شود كه در شناخت سرچشمة هستي و حقايق آن، استدلال‌هاي عقلي را كافي نمي‌داند و علاوه بر استدلالهاي عقلي رياضت‌هاي نفساني را هم لازم مي‌داند تا به واسطة اين رياضتها دل به روي حقايق گشوده شود و حقايق را بالعيان مشاهده كند.[14]

در مذهب شيعه گروه خاصي به نام «عرفا» كه داراي فرهنگ و آداب خاص و مخالف عامه مسلمين باشد وجود ندارد و همواره در ميان شيعه كساني بوده و هستند كه هيچ امتياز ظاهري با ديگران ندارند. و در عين حال عميقاً خداترس و اهل سير و سلوك عرفاني مي‌باشند كه بيشتر فقها و مراجع معظم تقليد با پيروي از مكتب اهل بيت  ـ عليهم السلام ـ چنين مي‌باشند. و لكن برخي از آنها در اين رابطه از ديگران پيشي گرفته و در اوج عرفان به معني دقيق آن قرار دارند. در اين راستا مي‌توان به بزرگان ذيل اشاره نمود: علامه طباطبائي صاحب تفسير الميزان، حضرت امام خميني رهبر كبير انقلاب اسلامي، آيت الله شاه‌‌آبادي، ميرزا مهدي آشتياني، ميزرا جواد ملكي تبريزي، مرحوم آقا سيدعلي قاضي، آقا محمدرضا قمشه‌اي، ميرزا ابوالحسن جلوه، آخوند محمدبهاري همداني، ملا حسين‌قلي همداني، سيد احمد كربلايي، و سيد علي شوشتري، هر كدام از اين بزرگان در قلة زهد و پاكي نفس بوده و سراسر زندگيشان اُنس با خدا و معنويت بوده و هيچ نقطة ضعفي را كسي در آنان سراغ نداشته و ندارند. از نظر علمي نيز هر كدام در فقه و اصول مجتهد و در تفسير و فلسفه و كلام يدبيضا داشته اند.

ريشة اين‌گونه عرفان در تعاليم اسلام و قرآن كريم و حديث مي‌باشد، مرحوم كليني در كتاب شريف كافي روايتي به اين مضمون نقل كرده است: رسول خدا روزي پس از اداء نماز صبح چشمش به جواني افتاد رنگ پريده، از او پرسيد: كيف اصبحت؟ حالت چگونه است؟ گفت: اصبحت موقِناً، در حال يقين به سر مي‌برم. فرمود علامت يقينت چيست؟ عرض كرد يقين من اين است كه مرا در اندوه فرو برده و شبها مرا بيدار و روزها مرا تشنه (در حال روزه) قرار داده است. گويا عرش خدا را مي‌بينم كه براي رسيدن به حساب مردم نصب شده و مردم همه محشور شده‌اند… رسول خدا به اصحاب خود رو كرد و فرمود: اين شخص بنده‌اي است كه خداوند دل او را به نور ايمان منور گردانيده است. آنگاه به جوان فرمود: حالت خود را حفظ كن كه از تو سلب نشود. جوان گفت دعا كن خداوند مرا شهادت روزي فرمايد: طولي نكشيد كه غزوه‌اي پيش آمد و جوان شركت كرد و شهيد شد.[15]

بنا بر اين در عرفان شيعه فرقه و طريقه و جذب افراد و ساختن تشکيلات و قطب و مرشد و سلسله اقطاب و خانقاه و امثال اين امور که از ارکان تصوف به شمار می آيند کمترين جايگاه ندارند. 

پی نوشت:

[1] . دهخدا، علي اكبر، لغتنامة دهخدا، حرف صاد، و ابراهيم مصطفي و ديگران، المعجم الوسيط‌، كلمة صاف.

[2] . دهخدا، علي اكبر، لغتنامة دهخدا، كلمة درويش.

[3] . دايرة المعارف تشيع، ج 7، ص 489، ذيل درويش، 1378.

[4] . سميعي، كيوان، مقدمه مفاتيح الاعجاز، ص 70 و 71، تهران، انتشارات سعيدي، پنجم، 1371 ش.

[5] . دكتر قاسم غني، تاريخ تصوف در اسلام، ج2، ص 45 و 50، تهران، زوار، هشتم1380ش.

[6] . جامي، ملا عبدلرحمن، نفحات الانس، ص 15، كتابفروشي محمودي، بي تا.

[7] . ابن الجوزي عبدالرحمن، تلبيس ابليس، ص 199، بي جا و بي تا.

[8] . ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، 1/ 467، بيروت، دار احياء التراث العربي، چهارم، بي تا.

[9] . سيد اسد الله خاوري، ذهبيه تصوف علمي، آثار ادبي، ص 12، دانشگاه تهران، دوم، 1383 ش.

[10] . طباطبائي،محمد حسين، الميزان، 1/ 25 قم، دفتر نشر اسلامي، بي تا.

[11] . همان، ج 5، ص 281 و 282.

[12] . اين روايات در رساله اثنا عشريه شيخ و عاملي جمع آوري شده است.

[13] . دهخدا، علي اكبر، لغتنامة دهخدا، كلمة عارف.

[14] . حسن زاده آملي، حسن، هزار و يك نكته، ص 84، نكته 74، رجاء، 1377، چهارم.

[15]  . كليني، محمد بن يعقوب، كافي، ص 53، دارالكتب الاسلاميه، چهارم، 1365 ه.

بدون دیدگاه