کتاب کمال الدین و تمام النعمه، از جمله منابع و مآخذ گرانسنگ و ارزشمند، با قدمت زیاد و سابقه دیرین حدیثی در مباحث مهدویت، است بنا به استظهار مرحوم آقا بزرگ تهرانی، ظاهرا، نام اصلی آن، اکمال الدین و اتمام النعمه است.(۱) و محور آن – که به تفصیل بیان خواهد شد – اثبات غیبت حضرت مهدی (عج) بحث هایی در این ارتباط است.
مرحوم صدوق، در این زمینه، سه رساله بدین شرح دارند: رسالة فی الغیبه که ظاهرا، در پاسخ به پرسش های اهالی شهرری تدوین شده است؛ رساله ثانیه فی الغیبه و رساله ثالثه فی الغیبه؛ (۲)
پس از کتاب کمال الدین، ده ها کتاب دیگر در این زمینه به رشته تحریر در آمد. مرحوم آقا برزگ تهران، بیش از چهل مورد را نام می برد.(۳) این کتاب که در نیمه دوم قرن چهارم هجری، و اواخر عمر شریف مرحوم صدوق به نگارش درآمده، در جامعه، لذا اعتبار خاص برخوردار است و مورد توجه خاص دانشمندان شیعه قرار دارد. کتاب حاضر، از جمله منابع و ماخذ اولیه برای تدوین و تالیف نویسندگان بعدی شد مرحوم مجلس، درصدد منابع بحارالانوار، کتاب های مرحوم صدوق و بالاخص اکمال را نام می برد (۴).
درباره عظمت شان ایشان و پدر بزرگوارش، همین قدر بس که اکثر اصحاب و علما، سخنان این دو بزرگوار را همانند نصوص روایات، مورد پذیرش قرار می دهند. مرحوم مجلسی فرموده: ما، تمامی آن چه را که به عنوان عقائد مذهب، دیکته کرده بود، آوردیم، به لحاظ اینکه ایشان از برزگان قدما. و از کسانی است که پیرو آثار ائمه طاهرند و هرگز پیرو هوای و آرای شخصی خود نیستند. از این رو، بسیاری از علمای ما سخن ایشان و پدر بزرگوارشان را به منزله روایت تلقی می کنند.(۵)
آنچه در این مختصر، به دنیال آن هستیم، معرفی و شناسایی کتاب مذکور است که در، دو بخش تقدیم می شود: ۱ – خصیت شیخ صدوق؛ ۲ – معرفی کتاب کمال الدین
بخش نخست (حدیث ولادت)
شیخ صدوق نقل می کند: حدثنا ابو جعفر محمد بن علی الاسود قال: «سالنی علی بن الحسین بن موسی بن بابویه بعد موت محمد بن عثمان العمری ان اسال ابا القاسم الروحی، ان یسال مولانا صاحب الزمان (ع) ان یدعو الله عزوجل ان یرزقه ولدا ذکرا». قال: فسالته، فانهی ذالک، ثم اخبرنی بعد ذالک بثلاثه ایام «انه قد دعا لعلی بن الحسین، و انه سیولد له ولد مبارک ینفع [الله] به، بعده اولاد.».(۶)
ابوجعفر، محمد بن علی اسود گوید: علی بن حسین بن موسی بن بابویه (والد صدوق) پس از درگذشت محمد بن عثمان عمری (نایب دوم امام زمان) از من تقاضا کرد تا از خداوند عزوجل بخواهند پسری به ایشان روزی فرماید». گوید: از او درخواست کردم و او نیز آن درخواست را به حضرت رساند. بعد از سه روز، به من خبر داد که «حضرت، برای علی بن حسین دعا فرموده است و به زودی فرزندی مبارک برای ایشان متولد خواهد شد که خداوند به سبب او، نفع وفایی می رساند. و بعد از او نیز اولاد دیگری برای او متولد خواهد شد.».
شیخ طوسی نیز مانند این حدیث را از جماعتی که از صدوق و برادرش نقل کرده اند، روایت کند و در ادامه گوید: ابوجعفر محمد بن علی اسود گوید: «… در همان سال، محمد بن علی (صدوق) برای علی بن حسین بابویه متولد شد. ایشان، بعد از او، صاحب اولاد دیگری نیز شده…» (۷)
شیخ صدوق، در ادامه کلامش گوید: ابوجعفر محمد بن علی اسود، بسیاری از اوقات، مرا می دید که به درس شیخمان محمد به حسن بن احمد بن ولید می رفتم و اشتیاق فراوانی به کتاب های علمی و حفظ آن داشتم. به من می گفت: «این رغبت و اشتیاق وافر در تحصیل علم، از تو عجیب نیست، به جهت اینکه تو به دعای امام متولد شده ای! (۸)
شیخ طوسی، در حدیث دیگری، از ابن نوح و ایشان نیز از ابو عبدالله حین بن محمد بن سوره قمی (ره) نقل می کند: زمانی که حجاج و زائران بیت الله الحرام (از سفر حج) برگشتند، به علی بن حسین بن یوسف صائع قمی و محمد بن احمد بن محمد صیرفی (معروف به دلال) و شخصی دیگری به غیر از اینان از مشایخ اهل قم گویند:
علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (پدر صدوق) همسری داشت که دختر عمویش (محمد بن موسی بن بابویه قمی) بود. خداوند از این همسر، به ایشان فرزندی نداد. لذا نامه ای به شیخ ابوالقاسم، حسین بن روح نوشت که از حضرت تقاضا کند تا دعایی بکنند و از خداوند بخواهند فرزندانی فقیه به او عطا کند. بعد از مدتی، جواب حضرت رسید: «انک لاترزق من هذه وستملک جاریه دیلمیه و ترزق منها ولدین فقیهین؛ همانا، از این (همسرت) بچه دار نخواهی شد. به زودی، تو صاحب کنیزی دیلمی می شوی و از وی صاحب دو فرزند فقیه خواهی شد.».
ابن سوره گوید: «برای ابوالحسن علی بن حسین بابوبه (پدر صدوق) سه پسر متولد شد «محمد و حسین» هر دو فقیهان ماهری در حفظ و ضبط علوم شدند و مطالبی را حفظ می کردند که به غیر از ایشان، احدی از اهالی قم آنها را حفظ نمی کردند. پسر سوم، حسن نام داشت که در عبادت و زهد و پارسائی، معتدل و متوسط بود…
نیز ابن سوره گوید: هر وقت ابوجعفر (صدوق) و برادرش ابوعبدالله (حسین) حدیثی نقل می کردند، مردم از حافظه آن دو در نقل حدیث متعجب می شدند و به این دو بزرگوار می گفتند: «این، شان و خصوصیتی است که در اثر دعای امام زمان (عج) بر شما داده شده است.».
شیخ طوسی گوید: «هذا امر مستفیض فی اهل قم؛ یعنی نزد قمیان، این قضیه، معروف و مشهور بوده است.(۹)».
دیدگاه علمای امامیه
1-نظر مرحوم آقای خویی
مرحوم آقای خویی، بعد از نقل قضیه ولادت، میفرماید: از ورایت اخیر، چنین بر می آید که محمد بن علی (صدوق) با دعای امام (عج) متولد شده است و این امر، مستفیض و معروف و مسلم، بر جلالت شان و عظمت مقام ایاشن کافی است. سپس می افزاید: چطور می تواند این چنین نباشد، در حالی که امام (عج) والد صدوق را با خبر ساخت که دارای دو فرزند ذکور خیر خواهد شد.»
نجاشی نیز در ترجمه والد صدوق، این مطلب را متذکر شده است. و نیز امام (ع) در روایت اولی (در توقیع شریف) میفرماید: «والد صدوق) دارای فرند مبارکی می شود (ع) که خداوند به واسطه وی. نفع و سود رساند. اشتهار محمد بن علی بن حسین، به لقب «صدوق» به سبب همین فضیلتی است که ایشان داشته و وی را. شیوه تفسیر نجاشیی و طوسی در مدح و تعریف صدوق، را از تصریح به توقیق ایشان بی نیاز می کند؛ زیرا آنچه را که تعبیر کرده اند، به مراتب، از تصریح به توفیق بالاتر است. خلاصه، مقام و منزلت شیخ صدوق، آنقدر معروف و مشهور است، که هیچ جای شکی در آن نیست.» (۱۰)
2-نجاشی
احمد بن علی بن عباس نجاشی (م ۴۵۰ ق) بعد از ذکر نام ایشان، در تجلیل از مقام وی، تعبیراتی را مانند شیخننا؛ فقیهنا؛ وجه الطائفه بخراسان» بیان می کند و می گوید: ایشان، در سال سیصد و پنجاه و پنج وارد بغداد شد و تدریس را شروع کرد. در مجلس درسش، شیوخ و بزرگان طائفه شیعه، حاضر می شدند و از وی حدیث تلقی می کردند، در حالی که ایشان، حدث السن بود (۱۱)» و سن کمی داشت.
جناب نجاشی، قریب به دویست کتاب را برای ایشان نام می برد و در ادامه میفرماید: شیخ صدوق، نقل و روایت تمامی کتاب هایش را برای ما، اجازه داد. من نیز برخی از آن ها را بر والد خود علی بن احمد خواندم. پدرم گفت: «شیخ اجازه نقل همه کتاب هایش را که در بغداد از وی شنیده بودم، به من داد.» (۱۲)
3-شیخ طوسی
شیخ الطائفه ابوجعفر محمد بن حسن طوسی (۳۸۵ – ۴۶۰ ق) با عبارات و توصیفات والایی، از ایشان تجلیل می کند و می گوید: ابوجعفر (صدوق) جلیل القدر، حافظ احادیث، آگاه به رجال، ناقد اخبار بود. و در میان قمیان، همانندی در حفظ و کثرت علم نداشت و یکه تاز در فن حدیث و رجال بود. تقریبا سیصد عنوان کتاب تالیف و تصنیف کرده است. نام کتاب هایش معروف و مشهور است. من، آن مقداری را که به ذهن ام خطور می کند، نام می برم.
شیخ طوسی، اسم چهل و هفت کتابش را ذکر می کند، و طریقش را این چنین بیان می دارد: تمامی کتاب ها و روایات اش را جمعی از اصحاب ما که از جمله آنان شیخ مفید، حسین بن عبیدالله، ابوالحسین جعفر بن حسن بن حسنکه قمی، ابوزکریا محمد بن سلیمان حمرانی است، برای ما روایت کرده اند.(۱۳)
شیخ طوسی، در کتاب رجالش گوید: ایشان، کتاب های بیشتری دارد و ما، آن ها را در کتاب فهرست ذکر کردیم و تلعکبری از آن ها روایت کرده است.(۱۴)
4-ابن ادریس
محمد بن ادریس حلی عجلی (م ۵۹۸ ق) در باب نکاح، در ذیل بحث «تحریم مملوکه» گوید: پدر، کنیزی دارد که پسر با این کنیز زنا می کند. آیا این کنیز بر پدر حرام می شود؟ ایشان، بعد از نقل قول و فتوای شیخ صدوق مبنی بر عدم حرمت مملوکه پدر، گوید: این، پاسخ نهایی ابن بابویه است و چه نیکو فرموده است به جهت اینکه ایشان، ثقه، جلیل القدر، بصیر به اخبار، ناقد آثار، عالم به رجال، حافظ (و به خاطر سپارنده علوم و احادیث)… بوده است. ایشان، استاد شیخان مفید است.(۱۵)
در اصطلاح اهل حدیث، حافظ، معانی گوناگونی دارد، از جمله: «کسی که صد هزار حدیث را با سند حفظ کند.». بعضی گفته اند: «مراد، کسی است که حافظ قرآن و سنت باشد.».(۱۶)
5-ابن طاووس
رضی الدین، ابوالقاسم، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن طاووس حسنی حسینی (م ۶۶۴ ق) در کتاب فلاح السائل و نجاح المسائل گوید: روایت می کنم از جمعی از اهل صدق و اعتبار در نقل حدیث. این عده، با سند خود از شیخ صدوقی – که عدالت او مورد اجماع و اتفاق است – روایت می کنند…
نیز در فصل نوزدهم همان کتاب، در نقل حدیثی میفرماید: این حدیث را به طرق خودم، از ابن بابویه نقل می کنم… راویان حدیث، همگی و بدون استثنا، ثقه هستند.(۱۷)
6-علامه تستری
مرحوم شیخ محمد تقی شوشتری، صاحب کتاب قاموس الرجال، از محققان نامی و از نقادهای معاصر است. ایشان، پس از نقل و نیز تالیف کتاب کمال الدین با اشاره آن حضرت، (۱۹) این دو قضیه را می پذیرد و هر دو خبر را تلقی به قبول می کند و به عنوان تجلیل از مقام شامخ مرحوم صدوق می گوید: … کاولد بدعاء الحجه، اشار الحجه علیه فی النوم تالیف کتاب فی غیبته…(۲۰) سپس می افزاید: «ایشان، در فقه، فتاوای شاذ و نادری دارد.»، و چند تا از آن ها را متذکر می شود. ایشان، در ادامه، رویداد و ماجرایی را درباره جسد شریف وی از مرحوم مامقانی نقل، و گویا آن را تلقی به قبول می کند.
ماجرای بدن شریف
مرحوم مامقانی، از لواسانی نقل کند که در اواخر سال هزار و سیصد، سیل، قبر شریف شیخ صدوق را ویران کرد و پیکر وی آشکار گشت. آقای لواسانی، از جمله کسانی بود که وارد قبر وی شد و جسد شریف را صحیح و سالم و تر و تازه دید. ایشان، هیچگونه تغییری را در آن مشاهده نمی کند، گویا روح آن بزرگوار، همین الآن از بدن وی خارج شده است. رنگ حنا در محاسن وی موجود بود، ولی کفن اش پوسیده شده بود.(۲۱)
در ضمن، تستری، از مرحوم وحید بهبهانی و از مشایخ و اساتید وی و از شیخ بهایی در مورد شخصیت و فضیلت شیخ صدوق مطالبی را بیان می کند که به جهت پرهیز از اطاله کلام، از ذکر آن ها صرف نظر می کنیم.
7-مرحوم طبسی
ایشان میفرماید: «هو الشیخ الجلیل و الفقیه النبیه… الشهیر بالصدوق جلاله قدره و عظم شانه اوضع من ان یخفی.» (۲۲)
8-مرحوم نمازی
مرحوم نمازی میفرماید: «او، پیشوا و بزرگ بزرگان شیعه و پایه ای از پایه های شریعت است. عظمت و بزرگی منزلت او از خورشید روشن تر است.».
دیدگاه علمای عامه
با اینکه علما و مورخان عامه، سعی می کنند تا آنجایی که بتوانند، در مورد شخصیت های امامیه، سخنی به میان نیاورند، اما شخصیت و قدر و منزلت و عظمت و درخشندگی وجاهت شیخ صدوق، آنقدر زیاد بود که نتوانستند او را مخفی کنند. در این مجال، به عنوان نمونه، دیدگاه سه تن از آنان را مطرح می کنیم.
1-ابوبکر احمد بن علی خطیب بغدادی (م ۴۶۳ ق) صاحب کتاب تاریخ بغداد
ایشان گوید: «ابوجعفر… بن بابویه قمی (شیخ صدوق) وارد بغداد شد و در آنجا به سند پدرش، احادیث را نقل می کرد. ایشان از شیوخ و بزرگان شیعه و از شاهیو روایی رافضه (شیعه) بود. و محمد بن طلحه تعالی از وی حدیث نقل کرده است.».
آنگاه حدیثی را نقل می کند و گوید: اخبرنا محمد بن طلحه، حدثنا ابوجعفر ابن بابویه… عن جعفر بن محمد؛ عن ابیه، عن آبائه، قال رسول الله (ص): «من عد غدا من اجله فقد اساء صحبه الموت؛ کسی که فردا را پایان عمرش بداند، صبحت و همراهی مرگ، او را ناراحت و غمگین کند.».(۲۳)
ایشان، همین یک روایت را نقل و سلسله سندش را تضعیف می کند و می گوید: «همه آنان مجمهول هستند.»! در حالی که خود اعتراف به شیخوخیت و بزرگ شیعه بودن و از مشاهیر روایت بودن شیخ صدوق می کند. وی، پدر صدوق و (علی بن بابویه) را که همه به بزرگی و فقاهت و عظمت شان ایشان اعتراف داشتند و شخصیت مشهوری بوده است، مجهول معرفی می کند! از امثال خطیب بغدادی، غیر از این انتظار نمی رود.
2-عبدالکریم محمد بن سمعانی (م ۵۶۲ ق) صاحب کتاب انساب
سمعانی، صاحب کتاب انساب (۲۴) «شیخ صدوق را با همان سخنان خطیب بغدادی معرفی، فقط و یکی از شاگردان شیخ، به نام محمد بن طلحه نعالی، را اسم می برد و می گوید: «وی، از ابوجعفر بابویه قمی روایت نقل کرده است.» (۲۵)
شیخ صدوق، شاگران زیادی داشته که بیست نفر از آنان در مقدمه کتاب من لایحضره الفقیه ذکر شده است: اینکه فقط نام محمد بن طلحه را به عنوان شاگرد شیخ یاد می کند، برای کوچک کردن وی است.(۲۶)
3-شمس الدین ذهبی (۶۷۳ – ۷۴۸) صاحب کتاب سیر اعلام النبلاء
ذهبی با اینکه فرد متعصبی است، در کتاب سیر اعلام النبلاء درباره شیخ صدوق گوید: «ابن بابویه، راس الامامیه، ابوجعفر محمد بن العلامه، علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی صاحب التصانیف السائره بین الراقصه، یضرب بحفظه المثل…».
ایشان، صدوق را رییس امامیه، صاحب تصانیف رواج یافته و جا افتاده در میان شیعه دانسته و نیز پدر وی را علامه و بزرگ شیعه و مصنف معرفی کرده است و گفته: «شیخ صدوق، در فقه، ضرب المثل بوده و گفته می شود، سیصد کتاب تالیف کرده است که از جمله آن ها، کتاب دعائم الاسلام، کتاب الخواتیم، کتاب الملاهی، کتاب غریب حدیث الائمه، کتاب دین الامامیه است. از ابوجعفر، عده زیادی حدیث نقل کرده اند کلمه از جمله آنان ابن النعمان المفید، الحسین بن عبدالله بن الفحام، جعفر بن حسنکیه القمی است.».(۲۷)
چند شبهه درباره شیخ صدوق
با وجود این همه تعریف و تمجید از سوی شیعه و سنی و ویژگی های ممتاز، شخصیت وی، اظهر من الشمس است و مقام شامخ ایشان، والاتر از تصریح به الفاظی مانند «ثقه بودن» است. لذا مرحوم خویی از برخی محدثان که درباره وی توقف و تامل کرده اند، ناراحت شده و آنها را مورد عتاب و ملامت قرار می دهد و آن را کج سلیقگی می داند.
عتاب آقای خویی
ایشان گوید: فمن الغریب جدا، ما عن بعض مشایخ البحرآنی من انه توقف فی وثاقه الصدوق…؛ (۲۸) واقعا و از برخی مشایخ بحرانی بعید است که در وثاقت وی، توقف کرده اند. من، این توقف را از کج سلیقگی می دانم. اگر در امثال صدوق تشکیک شود، پس باید با فقه خداحافظی کرد و فاتحه آن را خواند؛ زیرا به واسطه امثال صدوق، فقه به ما رسیده است.
مرحوم آقای خویی، سه اشکال را نقل می کند و پاسخ مناسب هر کدام را می دهد:
اشکال نخست حذف و تقطیع احادیث توسط شیخ صدوق
محدث نوری، صاحب مستدرک الوسائل گوید: «شیخ صدوق، در بعضی از جاها، خبر طولانی را کوتاه کرده و عباراتی را که با معتقداتش نمی سازد، انداخته و حذف کرده است.». وی، برای مدعای خود، چهار مورد ذکر می کند:
شاهد نخست، رساله حقوق امام زین العابدین (ع) است. او می گوید: «این رساله را حسن بن علی بن شعبه حرانی، تحف العقول و نیز سید علی بن طاووس، در فلاح السائل به سند خودش از کتاب رسائل محمد بن یعقوب کلینی – که را به امام زین العابدین (ع) منتهی می سازد – نقل کرده اند (دو طریق بر این رساله داریم).».
سپس می افزاید: «روایت فلاح السائل، همان روایت تحف العقول است، لکن به صدوق، حدیث و رساله حقوق را به نحو اختصار نقل می کند و جملاتی که در آن دو کتاب هست، ذکر نکرده است.». از این شاهد، آقای خویی، چنین پاسخ می دهد که: ایشان این روایت را از تحف العقول و از رسائل کلینی نقل نکرده است – و فلاح السائل، هم سال ها بعد از او بوده است – بلکه به ابوحمزه ثمالی طریق خودش را دارد. در باب پنجاه از کتاب خصال، به سند خودش از محمد بن فضیل از ابوحمزه ثمالی نقل کرده، و «کتاب من لا یحضره الفقیه، باب حج باز همین حدیث را به طریق خودش از اسماعیل بن فضل از ثابت بن دینار (ابوحمزه ثمالی)، نقل کرده است.» (۲۹)
شاهد دوم: علامه مجلسی، حدیثی را از کتاب توحید شیخ صدوق، از دقاق، از کلینی از امام جعفر صادق (ع) نقل کرده است(۳۰) هنگامی که این حدیث را از علامه مجلسی، نقل می کند، بلافاصله کلام اسدالله کاظم را در کشف القناع (۳۲) ذکر می کند و می گوید: «این خبر (خبری را که مجلس از صدوق نقل کرده است) از کتاب کافی اخذ شده، و شیخ صدوق به جهت موافقت با مذهب اهل عدل، تغییرات عجیبی داده (وجملاتی را حذف کرده) که موجب سوء ظن به وی می شود.»
سپس اسدالله کاظمی در بعضی فرموده اند: «مرحوم صدوق، ضبط است. بنابراین، جمله ای ساقاط نشده است.». کشف القناع عبارت تندی را بکار گرفته و می گوید: «کار صدوق، جدا، مضطرب و آشفته است» پس محدث نوری، مطالب مذکور را شاهد بر ادعای خویش که صدوق، روایت را تقطیع می کند، آورده است.
آقای خوئی، از این شاهد، سه جواب می دهد:
1-جلالت شان صدوق، مانع از سوء ظن به وی می شود.
2-ما، شاهدی نداریم که ایشان خبری را که در کتاب توحیدشان نقل کرده اند، همان خبری است که مرحوم کلینی در کافی آورده اند و از کافی نقل شده بلکه شیخ، تصریح دارد به اینکه خبر را از دقق، از کلینی نقل کرده است؛ یعنی، کلینی، غیر از کافی، کتاب های دیگری را نیز دارد پس نقل از کلینی، اعم از نقل از کافی و غیر کافی و کافی احض است؛ زیرا ممکن است؛ از خود کلینی شنیده و عقل کرده باشد.
3-شاید ایشان غفلت داشته و یا به جهت دیگر، بعضی از عبارات را سقط کرده باشد. از کجا معلوم یم شود که وی قصد اختصار خبر و یا اسقاط جزئی از آن را داشته است؟» (۳۳)
شاهد سوم: زیارت جامعه که آن را کفعمی در کتاب بلد الامین نقل کرده و مرحوم صدوق، همان زیارت را در من کتاب لایحضره الفقیه (۳۴) آورده، جملاتی از آن را که با معتقداتش نمی ساخته، تقطیع کرده است.
آقای خویی، از این شاهد چنین پاسخ داده است که شیخ صدوق، زیارت جامعه را از کفعمی نقل نکرده است؛ زیرا ایشان، صدها سال بعد از صدوق بوده است.». سپس می افزاید: «روایت کفعمی، به طور مرسل، از امام هادی (ع) است، ولی روایت صدوق به مسند، به مسند خودش، از محمد بن اسماعیل برمکی از موسی بن عبدالله نحعی، از امام هادی (ع) است. پس از کجا ثابت می شود که صدوق تقطیع کرده و بخش از آن را که با نظر و اعتقادش موافق نبوده، انداخته است؟».(۳۵)
شاهد چهارم: شیخ صدوق، در کتاب توحید از جندی نیشابوری روایت طویل و مفصلی را از امیرالمؤمنین (ع) نقل کرده (۳۶) و شیخ احمد بن علی ابن ابی طالب طبرسی (م ۵۸۸ ق) نیز همان روایت را در کتاب احتجاج، (۳۷) از آن حضرت، با اضافات و زیاداتی آورده است. پس، صدوق در کتاب توحیدش قمستی را اسقاط کرده است.
آقای خویی، پاسخ می دهد که جواب، همان است که گذشت؛ یعنی، صدوق، از احتجاج نقل نکرده، بلکه خودش طریق مستقلی دارد. طبرسی، دو قرن با صدوق فاصله دارد. سپس یک جواب کلی می دهد و میفرماید:
اگر ثابت شد که صدوق، آنچه را که مورد رضایت خودش نیست، حذف می کند، این حذف نمی تواند سبب سوء ظن به وی باشد، بلکه این، همان تقطیع متداول و شایع در میان محدثان است. پس اگر آن جزو ساقط شده، ضرر و زیانی به دلالت باقی مانده از حدیث و ارد نسازد، در این صورت، حذف آن قسمت، مانعی ندارد. این، امر شایع و متدوالی است و موجب سوءظن به محدث نمی شود. اگر کسی چنان تقطیعی را بکند، آیا موجب این می شود که راجع به آن شخص و مخصوصا شخصیتی مانند صدوق بگوید: «امر صدوق، واقعا، مضطرب و آشفته است؟».(۳۸)
اشکال دوم تشکیک در حدیث السن بودن وی در زمان ورود به تغداد
نجاشی گوید: «صدوق، در سال سیصد و پنجاه و پنج قمری، وارد بغداد گردید، و شیوخ طایفه، از وی حدیث تلقی می کردند، در حالی که او کم، سن و سال و حدث السن بود.». این عبارت، از دو جهت مشکل دارد:
الف) صدوق، در زمان ورود به بغداد، بیش از پنجاه سال داشته است، پس چطور می تواند کم سن و سال باشد؟ مرحوم های خویی، در مقام پاسخ، میفرماید: «این اشکال دفع می شود به اینکه صدوق، نسبت به شیوخ طائفه که از وی حدیث تلقی می کردند، کم سن و سال تر بوده است.
ب) جهت دوم این است که محدود کردن ورود صدوق به بغداد در سال سیصد و پنجاه و پنج، با فرمایش خود صدوق در کتاب عیون اخبار الرضا (ع) که گفت: «ابوالحسن علی بن ثابت دوالینی در مدینه السلام (بغداد) در سال سیصد و پنجاه و دو، این حدیث را به ما گفت» (۳۹)، فرمایش دیگر ایشان که گفته: «در سال سیصد و پنجاه و چهار، نقاش در کوفه برای ما نقل کرد.» (۴۰)، منافات دارد. این دو روایت، بر ورود صدوق به بغداد قبل از سال سیصد و پنجاه و پنج تصریح دارد. البته، تاریخ این دو روایت، بر نقل نجاشی مقدم است.
اشکال سوم تناقض در نام واسطه رساندن نامه صدوق به حسین بن روح (نائب سوم امام عج)
واسطه رساندن نامه علی بن حسین (پدر صدوق) به حسین به روح (ره) در بعضی از روایات، علی بن جعفر اسود است، لیکن شیخ طوسی در کتاب الغبیه و خود شیخ صدوق در کتاب کمال الدین، واسطه را ابوجعفر محمد بن علی اسود فرموده اند. پس این دو تناقض دارند.
آقای خویی، پاسخ می دهد که ظاهر امر، این است که صدوق و شیخ طوبی، صحیح فرموده اند و ما حرف صدوق را می گیریم، به جهت اینکه صدوق، آگاه تر به مسئله و جریان بوده است.(۴۱)
بخش دوم (معرفی کتاب)
کتاب کمال الدین و تمام النعمه را شیخ صدوق در اواخر عمر شریفش در شهر نیشابور تالیف کرده است. در این مرحله، بر چهار محور تاکید داریم:
انگیزه تالیف
ظاهرا، سبب نگارش، سه چیز است:
1-انحراف غده ای از شیعیان در باب مهدویت و اعتقاد به امر غیبت و عدول بعضی از آنان از تسلیم و پذیرش رویات به نظر و قایاس.
2-ملاقات با مرحوم نجم الدین ابوسعید محمد بن حسن بن محمد بن احمد بن علی بن صلت قمی و درخواست تشویق او بر تالیف چنین کتابی.
3-رؤیای صادق و اشاره امام عصر (عج) به تنلیف کتابی درباره غیبت.
دیدار با مردم نیشابور
شیخ صدوق میفرماید: «هنگامی که از زیارت امام رضا (عج) برگشتم. به نیشابور آمدم و در آنجا اقامت گزیدم. کسانی که به ملاقات ام می آمدند، سؤالات و شبهه هایی در امر غیبت می کردند. آنان را در این امر متحیر دیدم. تمام سعی و همت خود را در ارشاد آنان به سوی حق مصروف داشت.».(کمال الدین، ج۱، ص۲)
ملاقات با ابوسعید قمی
ایشان، از جمله کسانی بود که دچار خیرت شده بود. شیخ، در مورد وی میفرماید: «ایشان، شخصیت بزرگ، شیعه دوازده امامی، عاشق ولایت. و اهل بیت او، از خاندان رفیعی است. پدر و جدش، از بزرگان بودند. و پدر من از جد او روایات زیادی نقل کرده است. من، از دیر زبان، آرزوی ملاقات او را داشتم و مشتاق دیدار او بودم….».
سپس می افزاید: «در ملاقاتی که با ایشان داشتم، مطلبی را فرمود که باز سبب تالیف این کتاب شد. ایشان برای من نقل کرد که در بخارا، با بعضی از فلاسفه و علمای منطق، ملاقات داشته است و یکی از بزرگان فلاسفه، زمینه طول غیبت مطرح می کند او را به شک می اندازد.».
مرحوم شیخ صدوق، به آن شهه اشاره نمی کند، ولی می گوید: «در اثبات امام (ع) و غیبت او، مباحث و فصولی را یادآور شدم و اخباری را از پیامبر اکرم (ع) نقل کردم و اشکال، از بین رفت و نفس ایشان، آرام گرفت شک و تردید از دل وی بیرون شد؛ سپس از من خواست تا کتابی در این زمینه بنویسیم. من نیز قبول کردم و قول مساعد دادم. گفت، ان شاء الله سر فرصت این کار را خواهم کرد.(۴۲)».
رؤیای صادق و ملاقات با امام زمان (عج)
ایشان، فرموده است: در نیشابور، شبی در فکر آنچه که در شهرری باز گذاشته بودم، از خانواده و فرزندان و برادران و نعمت ها، اندیشه می کردم. که ناگاه خواب بر من غلبه کرد. در خواب دیدم که گویا در مکه هستم و به گرد بیت الله الحرام طواف می کنم. در دور هفتم، به حجرالاسود رسیدم. به آن دست می کشیدم و می بوسیدم و می گفتم: «این، امانت من است که آن را تادیه می کنم، و پیمان من است که آن را تجدید می کنم تا ادای آن را به من گواهی دهی و شهادت دهی که من آن را بجا آورده ام». در این هنگام، مولایمان قائم صاحب زمان (عج) را مشاهده کردم که بر درِ خانه کعبه ایستاده است.
با دلی مشغول و حالی پریشان، به آن حضرت نزدیک شدم. امام (ع) به چهره من نگریست؛ راز درون ام را دانست. به ایشان سلام کردم. او پاسخ سلام را داد. سپس فرمود: «لم لا تصنف کتابا فی الغیبه حتی تکفی ما قد همک؟ چرا درباره غیبت، کتابی نمی نویسی تا هم و اندوهت برطرف شود؟». عرض کردم: «ای فرزند رسول خدا! درباره غیبت، قبلا چیزهایی را نوشته ام». فرمود: «لیس علی ذالک السبیل! آمرک ان تصنف الان کتابا فی الغیبه و اذکر فیه غیبات الانبیاء؛ منظورم نه به روش قبلی است. به تو فرمان می دهم که اکنون کتابی درباره غیبت تالیف کنی و در آن، غیبت های انبیا را بازگویی.». این فرمان را داد و گذشت: دورد خدا بر او باد.(۴۳)
شیخ صدوق در ادامه می افزاید: من از خواب برخاستم و تا طلوع فجر به دعا و گریه و درد دل و شکوه پرداختم. وقتی صبح شد، تالیف این کتاب را آغاز کردم تا امر ولی خدا و حجت او را امتثال کرده باشم، در حالی که از خداوند استعانت می جویم و به او توکل می کنم.(۴۴)
بنابراین شیخ صدوق، با دیدن این رؤیای صادق، عزم خود را جزم کرده و با یک دید وسیع و نگرشی نو و با روش و شیوه ای خاص این کتاب را تالیف کرد و از مباحثی صحبت به میان آورد که همگان آن را تایید می کنند و…
صحت و سقم مطالب کتاب
فاضل و محقق معاصر، آقای غفاری میفرماید: «شیخ، در این کتاب، در موضوع غیبت، روایاتی را که در میان مردم مشهور بوده جمع کرده است. حال، این روایات، صحیح و حسن و… باشند یا نباشند. البته، شیخ جز به روایات صحاح یا مجمع علیه یا متواتر، استناد نمی کند.».(۴۵)
آقای غفاری، به قول خود شیخ صدوق استدلال کرده که شیخ، در ادله حدیث معمرین گوید: «این حدیث و نظایرش، معتمد من در امر غیبت، و وقوع آن نیست؛ یعنی در وقوع غیبت، به اینها اتدلال نمی کنم؛ زیرا غیبت امام زمان (عج) برای من، امری صحیح است، از این رو که پیامبر و ائمه (ع) به امر غیبت و وقوع آن در اخبار قوی و صحیح زیادی که نظایرش درباره اسلام و شریعت و احکام آن به ما رسیده، اشاره کرده اند»؛ یعنی همان روایاتی که اسلام و احکام را برای ما اثبات می کنند، نظیر همان روایات، امر غیبت امام زمان (عج) را اثبات می کند.
آقای غفاری، می خواهد بگوید، این کتاب، مجموعه ای از صحیح و غیر صحیح است و خود شیخ هم به مواردی از این کتاب، به این نکته اشاره کرده است.
اینکه این استدلال، چقدر می تواند صحیح باشد، جای تامل است. در این استدلال باید جمله بعدی شیخ را نیز در نظر گرفت که فرموده: «امر غیبت و مسائل آن را از دلایلی می گیرم که اسلام را از آن ها گرفته ام»؛ یعنی شاید نظر شیخ، بر اعتقادی و ضروری بودن موضوع مذکور است که در این صورت، نیازی به بحث و بررسی سند نیست. عالمان و بزرگان دین، در اصول مسلم دین و مذهب، مناقشات سندی نمی کنند و بحث های سندی،، در غیر ضروریات مذهب و دین است.
از طرفی، اگر کسی بعضی از این اخبار را زیر سؤال ببرد، لازمه اش این نیست که اعتقادات ما را هم زیر سؤال ببرد؛ چون مستند این عقیده، همانند مستند اعتقاد به اسلام و احکام آن است که از دلایل قوی و صحیحی برخوردار است. بنابراین، فقط به این بعض از روایات اکتفا نشده است.
از اینکه شیخ فرموده: «لیس هذا الحدیث و ما شاکله من اخبار المعمرین (۴۶) و…»، معلوم می شود که قصدش نقد همین موارد است نه کل روایات این کتاب.
برخی، فرمایش های آقای غفاری را از باب موجبه خوبیه می پذیرند و می گویند کتاب، شامل صحیح و سقیم است. این حرف، بعید نیست، ولی ممکن است سند و یا طریق روایتی، به نظر بعضی، مشکل داشته باشد اما به نظر عده ای دیگر، مشکل نداشته باشد، ولی حتما صدق خبری و قرائن دال بر صدق دارد.
همانگونه که قبلا متذکر شدیم، علمای امامیه، کلام شیخ صدوق و پدر وی را، مانند نص منقول و خبر ماثور می دانند (۴۷) و وثاقت او را امری ضروری مانند وثاقت سلمان و ابوذر (رضی الله عنهما) می شمارند.(۴۸)
محتویات کتاب
کتاب، شامل یک مقدمه و چندین باب درباره مباحث غیبت است. در مقدمه، مباحث مهم کلامی مطرح شده است اهم مطالب آن، به قرار زیر است:
1-«خلیفه» پیش از آفرینش؛
2-وجوب اطاعت از خلیفه؛
3-خلیفه را خدا انتخاب می کند؛ (۴۹)
4-وجوب و خدمت و یکی بودن خلیفه در هر زمان؛
5-لزوم وجود خلیفه؛
6-وجوب عصمت امام (ع)؛
7-اثبات غیبت و حکمت آن؛
8-تشابه میان ائمه و انبیاء (ع)؛
9-مذهب کیسانیه؛
10-ابطال اقوال ناو وسیه و واقضیه درباره امام کاظم (ع)؛
11-ابطال قول واقفیه در غیبت امام عسکری (ع)؛
12-اعتراض و مناقشات ابن بشار و پاسخ ابن قبه؛
13-شبهات زیدیه و بحث درباره «بداء»؛
14-مناقشات و شبهات مخالفان درباره غیبت و پاسخگویی به آن ها؛
15-بحث های نوبختی و ابن قبه از ابی زید علوی.
در پایان مقدمه، سبب و انگیزه تقدیم مقدمات را چنین بیان می دارد: «ما، این فصول را در آغاز کتاب خود ذکر کردیم، به جهت اینکه نهایت ادله زیدیه را که شدیدترین فرقه علیه ما شیعیانند، پاسخ داده باشیم.».(۵۰)
ادامه دارد…
پی نوشت ها
۱) الذریعه الی تصانیف الشیعه، ج۲، ص۲۸۲، و ج۱۸، ص۱۳۸.
۲) همان، ج۱۶، ص۸۲.
۳) همان، ص۸۴ – ۸۵.
۴) بحارالانوار، ج۱، ص۶.
۵) بحارالانوار، ج۱، ص۶.
۶) کمال الدین، ج۲، ص۵۰۳، ب ۴۵، ح۳۲.
۷) ر. ک. الغیبه، طوسی، ص۳۲۰، فصل ۴ (بعض ما ظهر من جهته ع من التوقیعات)، ح۲۰۷، ص۲۶۶.
۸) ر. ک. کمال الدین، ج۲، ص۵۰۲، ب ۴۵، ح۳۲.
۹) ر. ک. الغیبه، ص۳۰۸.
۱۰) معجم رجال الحدیث. الخوئی، ج۱۶، ص۳۲۲.
۱۱) رجال نجاشیی: ۲۷۸. البته باید توجه داشت که «حدث السن» بدون اشتباه است. در این باره، توجیه آقای خویی را نقل خواهیم کرد.
۱۲) رجال نجاشی: ۲۷۸، البته باید توجه داشت که «حدث السن» بدون اشتباه است. در این باره توجیه اقای خویی را نقل خواهیم کرد.
۱۳) الفهرست، ص۱۵۶، ش ۶۹۵.
۱۴) رجال، طوسی، ص۴۹۵، ش ۲۵.
۱۵) السرائر، ج۲، ص۵۲۹.
۱۶) سفینه البحار، ج۲، ص۲۸۱.
۱۷) ر. ک: معجم رجال الحدیث، ج۱۶، ص۳۲۲.
۱۸) کمال الدین، ص۳ – ۴.
۱۹) همان، ص۳ – ۵.
۲۰) قاموس الرجال، ج۹، ص۴۳۵، لؤلؤه البحرین، ص۳۷۵.
۲۱) رجال مامقانی، ج۳، ص۱۵۵ و ۱۵۴؛ قاموس الرجال، ج۹، ص۴۳۵.
۲۲) ذرایع البیان فی عوارض اللسان، ج۲، ص۸۱.
۲۳) تاریخ بغداد، ج۳، ص۸۸.
۲۴) دو کتاب انساب هست: ۱ – انساب الاشراف که چاپ جدیداش، سیزده است و مؤلف آن، تقریبا، معاصر امام هادی (ع) بوده است؛ ۲ – لانساب، تالیف عبدالکریم محمد بن سمعانی (م ۵۶۲ ق) که چاپ جدیداش پنج مجلد است.
۲۵) الانساب، ج۴، ص۵۴۴.
۲۶) مقدمه کتاب من لایحصره الفقیه: صاو؛ به مقدمه بحارالانوار، جلد صفر، ص۷۳ نیز مراجعه شود.
۲۷) سیر اعلام النبلاء، ج۱۶. ص۳۰۳؛ در مقدمه کتاب من لایحضره الفقیه، ص«او» ۶ – الشیخ الجلیل، ابوالحسن جعفر بن الحسین – الحسن خ ۵ – حسکه القمی، شیخ الطوسی و تلمیذ الصدوق، رحمهم الله».
۲۸) معجم رجال الحدیث، ج۱۶، ص۳۲۲.
۲۹) معجم رجال الحدیث، ج۱۶، ص۳۲۶.
۳۰) بحار، ج۵، ص۱۵۶.
۳۱) مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۱۶۹.
۳۲) کشف القناع، ص۲۱۳.
۳۳) معجم رجال الحدیث، ج۱۶، ص۳۲۳.
۳۴) من لایحضره الفقیه، ج۲، ص۳۷۰، ب ۲۲۵، ح۲.
۳۵) معجم، ج۱۶، ص۳۲۵.
۳۶) توحید، صدوق، ص۲۵۴، ح۵؛ عیون اخبار الرضا (ع)، ج۲، ص۲۷۲.
۳۷) الاحتجاج، ص۲۴۰.
۳۸) معجم، ج۱۶، ص۳۲۶.
۳۹) عیون اخبار الرضا (ع)، ج۱، ب ۶.
۴۰) همان، ب ۱۱؛ التوحید، ح۲۶.
۴۱) معجم رجال الحدیث، ج۱۶، ص۳۳۶.
۴۲) کمال الدین، ج۱، ص۳.
۴۳) کمال الدین، ج۱، ص۳ – ۴.
۴۴) کمال الدین، ج۱، ص۳ – ۴.
۴۵) الوافی، ج۱، ص۱۱، مقدمه دوم.
۴۶) مقدمه کمال الدین، ص۱۹.
۴۷) بحارلانوار، ج۵، ص۴۰۵؛ مستدرک الوسائل، ج۱۹، ص۱۸۹.
۴۸) مستدرک الوسائل، ج۱۹، ص۱۹۱.
۴۹) ابن هشام در کتاب السیر النبویه که از کتاب های قدیمی است، نقل می کند: در دورانی که پیامبر اکرم (ص) در مکه بودند و هنوز حکومتی تشکیل نشده بود. پیامبر اکرم (ص) برای تبلیغ در ایام حج به منی می رود و در آنجا وارد خیمه ای قبیله ای می شود. رییس قبیل به حضرت نگاه می کند و ابهت و نور پیامبر (ص) او را مبهوت می سازد. به زیر دستانش می گوید: «اگر از ایشان پیروی کنیم، دنیا را تصاحب می کنیم.» پیامبر اکرم (ص) به آنان میفرماید: «من به پیامبری مبعوث شده ام و آمده ام شما را به اسلام دعوت کنم.». رییس قبیله از جا بر می خیزد و عرض می کند: «من مسلمان می شوم و از شما پیروی می کنم، ولی به شرط اینکه مرا جانشین خودت قرار دهی.». حضرت (ص) فرمود: «نه؛ این امر به دست خدا است و او، هر که را بخواهد، جانشین می کند…».(السیرة النبویه؛ ج۲، ص۶۶).
۵۰) کمال الدین، آخر مقدمه، ص۱۲۶.
انتظار – بهار ۱۳۸۲، شماره ۷ – سیری در کتاب کمال الدین و تمام النعمه (۱)